• امروز : افزونه جلالی را نصب کنید.
  • برابر با : 11 - صفر - 1443
  • برابر با : Saturday - 18 September - 2021

اخبار ویژه

اجتماع عزاداران حسینی در حرم شهدای گمنام نکا + پوستر ضرورت عزم ملی برای احیای میانکاله/ منطقه آزاد نیاز جدی مازندران است کشف ۱۲۲ فقره سرقت در شش شهر مازندران تبیین درست فلسفه اربعین، راه روشنی را برای جاماندگان از این قافله ترسیم می کند اختصاص عوامل انگیزشی برای استادان فعال در جذب دانشجو قطع زنجیره انتقال کرونا در نکا با اجرای رزمایش هوشمند طرح شهید سلیمانی فاز نخست ایمن‌سازی خط ۳۰ اینچ انتقال گاز به شمال کشور در منطقه ۴ عملیات انتقال گاز انجام شد کامیون‌داران نکا یک سال سهمیه لاستیک دریافت نکرده‌اند موسی خلیلی به عنوان شهردار نکا ابقا شد مردمی بودن و دوری از اشرافی گری در دستور کار مسئولان باشد کشف مواد مخدر در ساری و نکا تعداد بستری ها به ۲۵۵۲ نفر رسید/بستری ۳۳۸ کرونایی جدید در ۲۴ شاعر گذشته/۱۷ شهرستان از وضعیت قرمز خارج شدند جلوگیری از انحرافات و افراط گری در عزاداری نیازمند اطلاع رسانی به موقع است عمل صالح و ایمان پشتوانه محکمی برای انسان و روز قیامت است برگزاری مراسم عصر شعر عاشورایی «بوریا» در مازندران تصاویر/ آیین قرعه‌کشی مسابقه کتابخوانی «از فیضیه تا الرشید» در نکا

2

نمیشه این بچه رو از پنجره بندازی بیرون؟

  • کد خبر : 19627
  • ۱۵ مهر ۱۳۹۹ - ۲۱:۴۰
صفحه اینستاگرام مرزوبوم روایت مهری یوشی از غربت زنان در دوران جنگ را منتشر کرد.

به گزارش پیک نکا، مرداد ۶۱ به تهران برگشتم. همسرم در آن زمان جبهه بود ما خانه نداشتیم. مانده بودیم چه کنیم. انسیه گفت بیایید خانه ما. می‌خواهیم به شیراز برویم. هر دو باردار بودیم.

یک شب خواب دیدم که زیر یک خیمه ام. یک نفر لبه چادر را بالا زد و داخل شد. صدای آهنگ محمد رسول الله می آمد. سعی می‌کردم صورتش را ببینم ولی نمی دیدم. گفت که بچه به دنیا نیامده؟ گفتم نه! هنوز به دنیا نیامده است. سه بار گفت ان شالله مبارک است.

روزی که رفتم بیمارستان همسرم جنوب بود. هیچکس کنارم نبود. مامان هنوز سر کار می رفت. مادرشوهرم هم فرهنگی بود. خانواده شوهرم مرا بردند بیمارستان امین صادقیه نزدیک راه آهن.

سزارین شدم و بچه به دنیا آمد. تا به هوش آمدم مادر شوهرم گفت مهری جان بچه دختر است. می‌خواهی اسمش را چی بگذاری؟ بی اختیار گفتم سعیده. سعیده ۲۹ دی ۶۱ به دنیا آمد.

سعیده که به دنیا آمد خانواده شوهر و خانواده خودم خیلی ذوق کردند. اولین نوه بود و خیلی عزیز. آن روز در بیمارستان همه زایمان می کردند و شوهرها یکی یکی با دسته گل می آمدند. من اینها را دیدم و دلم خیلی گرفت.

فردای آن روز بغض کردم و ملافه را کشیدم روی سرم و شروع کردم به گریه. یکدفعه شنیدم که از بلندگو صدایم می‌کنند. می‌گفتند: یوشی را پای تلفن می‌خواهند. شوهرش از جبهه زنگ زده.

نمی توانستم از تخت پایین بیایم. بیمارستان به هم ریخت از بس تخت‌ها را اینطرف و آنطرف کردند تا تخت من را بردند پای تلفن و با شوهرم صحبت کردم. عملیات بود و نمی توانست بیاید.

 

⁩ سعیده چهل روزه بود که پدرش آمد و او را دید. همان شب بچه خیلی گریه کرد. شوهرم راحت بچه‌ را داد و گفت نمیشه از این پنجره بندازیش بیرون؟!

به خاطر تیری که به سرش خورده بود موجی شده بود و تحمل صداهای یکنواخت را نداشت.

 

2939454 - نمیشه این بچه رو از پنجره بندازی بیرون؟

 

 

*بازنشر مطالب شبکه‌های اجتماعی به منزله تأیید محتوای آن نیست و صرفا جهت آگاهی مخاطبان از فضای این شبکه‌ها منتشر می‌شود.

(Visited 13 times, 1 visits today)
لینک کوتاه : http://peykneka.ir/?p=19627

برچسب ها

ثبت دیدگاه

قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.